خرید بک لینک

اگر دیدی کسی را کنارت نداری،اگر دیدی تنهایی،ناراحت نباش.خدا به تو نزدیک است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۵ساعت 14:27&nbsp توسط زینب خاتون |

برچسب: نویسنده: غزل حسنی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

جاده ی زندگی بی انتهاست.پر از فراز و نشیب و پستی و بلندی.زندگی پر است از چاله های پرخطر. و تو در این جاده به سوی سرنوشت پیش می روی.قدم هایت را درست بردار شاید...

دیگر نتوانی برگردی.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۵ساعت 14:32&nbsp توسط زینب خاتون |

برچسب: جاده,زندگی, نویسنده: غزل حسنی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

مهم نیست که در آزمون تفاوت با دیگران برترین باشم،این مهم است که در آزمون زندگی بهترین باشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر ۱۳۹۵ساعت 15:57&nbsp توسط زینب خاتون |

برچسب: جمله,کوتاه,کوتاه, نویسنده: غزل حسنی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

خداوندا کوله بارم سرشار از گناه است.چه مقدار از قطرات باران چشمانم کفاف چشم پوشی ات از آن ها را می دهد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۹۵ساعت 21:44&nbsp توسط زینب خاتون |

برچسب: گناه, نویسنده: غزل حسنی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

خداوندا...

دوست دارم مرگ برایم مانند رفتن به مراسم اهدای جایزه باشد،نه مانند وحشت فرو رفتن در باتلاق ترس و پشیمانی.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۵ساعت 16:16&nbsp توسط زینب خاتون |

برچسب: نویسنده: غزل حسنی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

کم و بیش چیزهایی راجع به آن شنیده بودم،اما با آن آشنایی کامل نداشتم.کنجکاوانه در صدد آن بودم تا راز این فضای عجیب را کشف کنم،فضای مجازی را می گویم. بالاخره یک بار فرصت این به من دست داد تا ذهن پرسشگرم را آرام کنم.با اشاره انگشتانم و لمس صفحه شیشه ای به دنیای دیگری وارد شدم.انگار آن صفحه شیشه ای، پنجره ای بود میان آن دنیای مجازی و دنیای واقعی من.با تعجب به اطراف نگاه کردم،گویی در خلا بودم.آنجا پر ا

برچسب: فضای,مجازی, نویسنده: غزل حسنی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

اعتکاف تحولیست برای تازه شدن روحتحولی برای خدایی شدنچه زیباست که میشود گناهان گذشته را در سه شبانه روز پاک و دلها را به خالق خود نزدیک کرداعتکاف همان فرصتست برای بازگشتحیات بخش دوباره ی وجود...و اینک چون طفلی تازه آمده پاک میشویاعتکاف ساختمان وجودی بندگان رااز نو میسازددیوارهای ویرانه ی بندگی را آجر به آجر از نو میچیندو این لطف بیکران خدایی است که از مادر مهربان ترست بر بندگانشهمانند م

برچسب: اعتکاف, نویسنده: غزل حسنی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

چشمانم را میبندم. باد ملایمی به صورتم می خورد. لبه ی وانت آبی رنگ پدرم نشسته ام. چشمانم را باز و اطراف را نگاه میکنم. با این حال که آفتاب از پشت کوه بیرون نیامده اما هوا روشن است.درختان سرسبز خبر از نزدیک شدن می دهند. با اشتیاق به مزرعه های اطراف نگاه میکنم. صدای ترمز ماشین می آید، وقت پیاده شدن است. خیلی زود از پشت وانت پایین می پرم و به روبه رویم نگاه میکنم، به گندمزار طلایی پدر.خیلی

برچسب: طلایی,بمان,گندم, نویسنده: غزل حسنی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

هوا سرد بود.صدای زوزه ی باد از لا به لای شاخه های عریان درختان به گوش می رسید.روی زمین سرد دراز کشیده بود.مدتی بود که مدام در جایش غلت می زد تا شاید چشمانش گرم شود،اما انگار سرمای درون اتاق گرما را از چشمانش ربوده بود.باز بی خوابی به سراغش آمده بود.دوباره در جایش غلت زد و به سمت طفل خردسالش برگشت.دست راستش را تکیه گاه سرش کرد و با دست دیگرش مشغول نوازش موهای خرمایی رنگ کودکش شد.به یاد

برچسب: داستان,کوتاه, نویسنده: غزل حسنی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

صفحه بندی